آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

قندعسل مامان

20 ماهگی

عمر مامان 20 ماهگیت مبارک امروز یا بهتره بگم دیروز چون الان ساعت 1 نیمه شبه،به علت کار زیاد فرصت نکردم ازت عکس بگیرم به جز همین عکس. ...
9 بهمن 1391

سایه بازی

حدود 2 ماهه یه دوست جدید پیدا کردی که خیلی هم دوستش داری هر شب قبل از خواب کلی با هم بازی میکنین.اسمش سایه است.اولین بار وقتی چراغ اتاقو خاموش کردم که بخوابیم سایه ی منو دیدی و حسابی تعجب کردی ولی خیلی زود عاشقش شدی.حالا دیگه هر جا کم نور باشه یا آفتاب باشه حسابی با سایه ات بازی میکنی. یکی دیگه از علایق این روزهات پیدا کردن پول و صدقه دادن است،همش میگی پول پول دَدَقات. عکسایی که خاله فاطمه گرفته را نگاه میکنی و میگی آرتین آتیلا یعنی آرتین رفته آتلیه عکس گرفته. میگم آرتین بری آتلیه کی عکس بگیره؟ میگی:پاتی. وقتی یه چیز جالبی میبینی یا موقعی که دارم پوشکتو عوض میکنم ،ملحفه روی پاتو میزنی کنار و میگی بوویییییی. خیلی دوست داری تو کاره...
3 بهمن 1391

خستگی

سلام به پسر خستگی ناپذیر مامان. امشب تصمیم داشتم خاطرات سفرمون را بنویسم ولی اصلا حوصله ندارم. چند روزه خیلی بداخلاق شدی و همش داری شیر میخوری ، هر چیزی رو میخوای کلی گریه میکنی و جیغ میزنی ، من حتی جرات نمیکنم برم دستشویی وگرنه خونه را میذاری رو سرت ، در همه حال هم باید بغلت کنم حتی وقتی آشپزی میکنم. امیدوارم این اخلاقت به خاطر آخرین دندون نیشت باشه و زودتر مثل قبل بشی.   ...
1 بهمن 1391

داغٍ داغ

الان که مینویسم دارم از ذوق میمیرم ،چون اینقدر قشنگ در حال بازی خوابت برد که حسابی غش کردم. بابا خواب بودن و من هم الکی خوابیدم که تو هم بخوابی ولی وقتی هرچی صدا زدی دیدی بیدار نمیشم از اتاق اومدی بیرون.از صدای دسته کلیدی که باهاش بازی میکردی و آواز میخوندی خیالم راحت بود که خرابکاری نمیکنی،که یهویی صدا قطع شد و من با این صحنه روبرو شدم. ...
16 دی 1391

19 ماهگی

برای اولین بار و به  خاطر اینکه دیروز کمی مشغله فکری داشتم،دیر یاد ماهگردت افتادم. این روزها من و بابا حسابی مشغول دیدن فیلمها و عکسهات هستیم،خیلی شیرینه.خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردیم گذشت،خوشحالم که همه لحظاتش به خوبی گذشت. نفس مامان 19 ماهگیت مبارک                              8 ماهگی         19 ماهگی ...
9 دی 1391

شام یلدایی

به خاطر اینکه به طاطو(طوطی) علاقه ی زیادی داری اینو درست کردم ولی چون همه کارهام عجله ای بود خیلی قشنگ نشد.مهم این بود که خیلیی ذوق کردی . هنوز هم تا ظرفی که زیر طوطی گذاشتمو میبینی میگی طاطو،بعدشم میگی بابا اووممم و به دهنت اشاره میکنی یعنی بابا همشو خورد.بیچاره بابا:))  ...
3 دی 1391

از مهربونیات میگم

قربون این همه ناز و ادای تو بشم من، اینقدر با ناز حرف میزنی و مهربونی که بعضی وقتا حسابی توی بغلم له میشی . وقتی با یه عالمه ناز میگی مامان جوووون دلم ضعف میره. وقتی کوچکترین زخمی که روی دستمه را با ناراحتی نشون میدی و همراه با گریه ی الکی میگی مامان و بوسش میکنی از خوشحالی اشک توی چشمام جمع میشه.  جمعه باباجون از سفر برگشتند و تو همین که باباجونو دیدی پریدی بغلشون و هیچ کسی اجازه نداشت به شما نزدیک بشه،حتی اگه مامان جون که عاشقشی نگاهت میکردند اعتراض میکردی.میخواستی بعد از یک هفته یه دل سیر باباجونتو بیبینی.خوشحالم که اطرافیانتو به خاطر خودشون دوست داری،نه به خاطر هدیه و چیزایی که بهت میدن. خیلی با سخاوتی و ...
28 آذر 1391